تانیه حدود شانزدده ساله و عصبانی است او به هنریک علاقه دارد و از زندگی ناراحت است مادرش تصمیم می گیرد همان روزی که تانیه در گروه هنریک با نام لیـمـبو کار می کند او را جا به جا کند عشق ها دوستان و موسیقی چیزهایی هستند که برای او خیلی مهم اند و باید راهی برای فرار از همه آن ها پیدا کند اما این کار نیاز به شجاعت و پول دارد تانیه در روزی که لیسبت او را سوار می کند کمی آرام می شود و لیسبت در کنار دوست پسرش ایور است اینها همه در کنار سگ گوسفندی فلوید و برادر کوچکش جوآچیم روایت می شود