خط داستانی
در شب ربوده شدن لوسیا، نامشخص به بازبینی زندگیاش میپردازد. سالها پیش، کاروانی از کولیهای آندلسی به دروازههای میلان رسیدند. در میان آنها استبان با مادرش، نامزدش ماریا دولورس و خواهر او، کارمنسیتا بودند که به استبان علاقهمند بود و برای جلوگیری از ازدواج هر تلاشی میکرد. در یک درگیری که او به وجود آورد، خواهرش توسط اوباش کشته شد. واگنهای کولیها نابود شدند و بازماندگان، از جمله استبان و مادرش، مجبور به فرار شدند. کارمنسیتا همسر فرماندار میشود و استبان به دزدی تبدیل میشود که گندم و طلا را میدزدد تا به مردم بدهد. به whim کارمنسیتا، مادر استبان که به جادوگری متهم شده بود، دستگیر و میمیرد. استبان به زندگیاش به عنوان دزد ادامه میدهد و به نام وحشتناک نامشخص تبدیل میشود، که در نهایت به لطف لوسیا و کاردینال فدریکو به تغییر میرسد.