ثروتمندی به نام رام خانّا از یک ستارهشناس جعلی توصیه میشود که به زودی با زنی با نام با حرف «م» آشنا میشود و عاشق او میشود. رام با وجود اینکه زنی به نام همسر فاحشه است، او را میگیرد و به خانه میآورد. مامتا با استقبال سرد برادر رام و همسرش مواجه میشود و تصمیم میگیرد امور منزل را به دست بگیرد و ماری به خانه بیاندازد. به زودی مامتا و رام پسری به دنیا میآورند. روزی رام از مامتا میخواهد از کیف پُر از پول مراقبت کند و او به شهر میرود. مامتا فریب خورده با کیف پول ربوده شده و به قتل میرسد و در جای خلوتی دفن میشود. اگرچه از نظر جسمی مرده است اما روح مامتا زنده میماند و تصمیم دارد به خانه بازگردد و ملو را از دست ماری و مرلی بیرون براند