لا گلو داستان زنی را روایت میکند که از شوهرش جدا شده و شهرت بدی دارد. او در یک استراحتگاه تابستانی سعی میکند ثروت یک اشرافزاده ثروتمند را به دست آورد، کسی که برادرزادهاش عاشق او بوده است. اما خود او در دام علاقهاش به یک ماهیگیر لابستر برتونی فقیر و سادهدل گرفتار میشود. وقتی روح سادهاش به گذشته و بیرحمی زن پاریسی پی میبرد، در ناامیدی سعی میکند با پرتاب خود به صخرهها خودکشی کند. وقتی لا گلو، نام داده شده به زن مورد نظر، سعی میکند جوان را ببیند، مادر او با چکش او را در پلههای منتهی به اتاق بیمار میکشد.