درام نخست فالداس ناواسایتیس درباره دهه هفتاد ناامیدکننده با روایتی از مردمی که ریشههایشان از آنان گرفته میشود و ناچارند بنشینند و زندگیشان را از دست بدهند. در خانهای فرسوده که روزگاری belong به یک خانواده بورژوا بود چند خانواده پناه میجویند. سنیس، مردی ۶۵ ساله الکلی، همراه همسرش و دختر ۱۶ سالهشان در طبقه همکف زندگی میکند. او همچون زندهبهگورِ خاطراتش از طریق نوشیدن و گفتگو با کارگر جوانی به نام لورنکا درد را فرومیگشاید. به دنبال آن زوج جوانی و فردی منیر که تنها از همنشینی با گربهاش لذت میبرد به ساکنان اضافه میشوند. کودکان با بازیهای بیفایده وقت میگذرانند یا از بزرگترها جاسوسی میکنند. زمانی که لورنکا خود را در خرابههای کارخانهای فرسوده به دار میآویزد، زندگیها تکان میخورند. در خلال شامی که برای درگذشتگان برگزار میشود، آنها از نو امیدی مشترک مییابند.