خط داستانی
مارتیا، یک چوپان باتجربه به همراه دیگران در حال حرکت به سمت مرتعهای زمستانی است. زندگی چوپانان عادی و پیچیده است به طوری که حتی یک اشتباه کوچک میتواند عواقب جدی به همراه داشته باشد. پسر بزرگ مارتیا به طور دائم از گله دست میکشد و به شهر میرود تا به دنبال پول آسان باشد. در تلاش برای نجات گلهای که طوفان پراکنده کرده، مارتیا جان خود را از دست میدهد. پسر مارتیا که از شهر به خانه برمیگردد، خود را به خاطر این حادثه سرزنش میکند و به شدت پشیمان است.