خط داستانی
ژولین ویلاندر یک کارخانه نساجی دارد که مدیر آن، هنری کُراندی، دوست دوران کودکی اوست. هر دو عاشق یک زن به نام رژین دِ بتیگنی هستند که دستش را به ویلاندر میدهد. کُراندی از روی حسادت دیوانهوار، از هر وسیلهای برای جدایی این زوج استفاده میکند: او تردید ندارد که رژین را به خطر بیندازد، ژولین را به خاطر جرمی که مرتکب نشده به زندان بیندازد و بدبختی را گسترش دهد. اما با وجود جدایی طولانی و دردناک، ژولین و رژین دوباره یکدیگر را پیدا خواهند کرد، همچنان به یک عشق مشترک پیوند دارند.