ویکتور همسرش ویرجینیا را در بستر با مرد دیگری پیدا می کند؛ ویرجینیا مرده است و دو مرد تصمیم می گیرند دروغ بگویند تا یاد او را مخدوش نکنند. عشق بازنده به هم می ریزد و نقشه دروغ گویی پیچیده تر می شود و زن تازه ای ظهور می کند که هر دو را دیوانه می سازد.