مجرم فراری
Margery Carew و خواهر بیوهاش، آنا پرنتیس، در یک شرکت کارگزاری کار پیدا میکنند. جیمز گری، شریک جوان، بهزودی عاشق Margery میشود، در حالی که رئیسش، ویلیام کلِوز، برای اغوا کردن آنا هر چه در توان دارد انجام میدهد. در برابر هجومهای ویلیام، آنا او را میکشد، اما Margery با این امید که از کودک آنا محافظت کند، تقصیر را به گردن میگیرد و سپس به غرب فرار میکند، پس از آن ازدواج میکند و زندگی تازهای آغاز مینماید. پس از جستجوی طولانی، پلیس موفق میشود او را پیدا کند، اما Margery همچنان از نجات خود با گفتن حقیقت درباره قتل امتناع میکند، با وجود این که آنا و فرزندش چند سال قبل در نتیجه سانحه تصادف جان باختند. در نهایت، به هر حال، چون او هنوز به او عشق میورزد و چون به خاطر بیماری کشندهای که چند ماه دیگر او را خواهد کشت، به او دچار شده، جیمز به قتل اعتراف میکند و بدین ترتیب Margery را از رفتن به خانه شوهرش آزاد میکند تا به همسرش برگردد.