رادا برای تأمین معیشت خود و پدر ناتوان و بیمار خود به گدایی میپردازد. آنها در یک آپارتمان کوچک زندگی میکنند و همواره در معرض خطر اخراج از سوی صاحبخانه به خاطر اجاره بهای چند ماهه هستند. یک روز، در حین گدایی، رادا با مرد جوانی به نام نیرمال چاندر آشنا میشود که میخواهد وضعیت او را بهبود بخشد و به او کمک میکند تا در یک کارخانه کار پیدا کند. او سپس از رادا دعوت میکند تا مادرش را ملاقات کند و از او خواستگاری میکند که رادا قبول میکند. نیرمال همچنین از پدر او اجازه میگیرد. اما وقتی برای ترتیب دادن مراسم ازدواج به خانه آنها میرود، متوجه میشود که رادا و پدرش رفتهاند.