خط داستانی
نیتا با والدینش در بمبئی، هند زندگی متوسطی دارد و به عنوان جراح در یک بیمارستان کار میکند. او در سن ازدواج است و عاشق یک موسیقیدان/خواننده به نام راوی است که مادرش مخالف این رابطه است و میخواهد او با کسی ثروتمند ازدواج کند. روزی مردی به شدت زخمی به بیمارستان وارد میشود، مرده اعلام میشود اما بهبود مییابد و با کمک نیتا مرخص میشود. او به خانه نیتا میآید و خود را ویکرام چوهان ثروتمند معرفی میکند و از والدین نیتا خواستگاری میکند که بلافاصله قبول میکنند. اما نیتا میخواهد با راوی ازدواج کند و برنامه فرار با او را دارد. در آن روز سرنوشتساز، راوی نمیتواند به قرار ملاقات بیاید و نیتا دلشکسته تصمیم میگیرد با ویکرام ازدواج کند. مراسم ازدواج با شکوه برگزار میشود. وقتی راوی سعی میکند دوباره به زندگی نیتا برگردد، او او را منع میکند. او نمیداند که نقشههای راوی توسط ویکرام که در واقع یک انسان در طول روز است، خراب شده است.