هاریا با مادربزرگ بیوه و سالخوردهاش در یک باغ چای زندگی میکند و به عنوان راننده فیل کار میکند. او هیچ اطلاعی از پدر بیولوژیکیاش ندارد، زیرا مادرش در زمان تولد او فوت کرده است. او با دختری کولی به نام گلابی آشنا میشود و عاشق او میشود و هر دو میخواهند ازدواج کنند. اما گلابی خواستگار دیگری به نام آجی دارد، تنها پسر صاحب باغ چای. وقتی آجی متوجه میشود که گلابی عاشق هاریا است، نقشهای برای از بین بردن هاریا میکشد، اما موفق نمیشود. او منتظر لحظه مناسب میماند و مردانش گلابی را ربوده و قبل از اینکه بتواند به او آسیب برساند، راجا او را نجات میدهد، اما آجی در نهایت راجا را به قتل میرساند. هاریا که عصبانی است میخواهد انتقام بگیرد، اما پدر آجی او را متوقف میکند. سپس پدر آجی رازهایی از زندگی گذشتهاش را کشف میکند و تصمیم میگیرد وصیتنامهاش را تغییر دهد. آجی از این موضوع مطلع میشود و با یک تفنگ به انتظار مینشیند تا پدرش و هر کسی که در راهش بایستد را بکشد.