خط داستانی
در اوایل بهار ۱۸۳۳، خشم پنهان مستعمرهنشینان آمریکایی در تگزاس نسبت به سرکوبگریهای دیکتاتور مکزیک، ژنرال سانتا آنا، به اوج خود میرسد. زمانی که حکمی صادر میشود که دیگر آمریکاییها نمیتوانند وارد تگزاس شوند، ویلیام اچ. وارتون، رهبر آتشین یک گروه که بر استقلال یا هیچ چیز تأکید دارد، به استیون اف. آستین هشدار میدهد که زمان اقدامات نیمهکاره گذشته است. آستین که مسئول آوردن آمریکاییها به تگزاس به عنوان مستعمرهنشین است، به وارتون یادآوری میکند که شورش مستعمرهنشینان علیه مکزیک نام او و توافقاتش با دولت مکزیک را بیحرمت میکند. او "وارتونیها" را متقاعد میکند که به یک کنوانسیون عمومی از همه مستعمرهنشینان توافق کنند. آلمریا دیکینسون، بزرگترین مالک زمین در مستعمره گونزالس، که به شدت عاشق همسرش آن است، به وارتون هشدار میدهد که شورش خونین هر همسر و مادری در مستعمره را در خطر میاندازد. او پیشنهاد میکند که آستین را به مکزیکوسیتی بفرستند تا از سانتا آنا بخواهد که به تگزاسیها حق صدای بیشتری در دولت خود بدهد.