خط داستانی
این یک شب گرم تابستانی در شمال زلاند است. ابرهای سیاه بر افق در حال ظهور هستند و رعد و برق تهدید میکند. مارگیت از مهمانخانه کوچک که برای تعطیلات تابستانیاش در آنجا مستقر شده، به سمت یک مهمانی در خانه دوستی که چند کیلومتر دورتر زندگی میکند، دوچرخهسواری میکند. مارگیت یک لباس سیاه پوشیده و به طرز چشمنوازی به آنجا میرسد - اما این ضروری است، زیرا صاحبخانه اعلام کرده که همه مهمانانش باید لباس سیاه بپوشند - "این روی تراس سفیدش خیلی خوب به نظر میرسد".