خط داستانی
در زمانی در قرن هجدهم، میکل، یک کشاورز از یوتلند، میخواهد دخترش سسیل را به مads اگلوند ثروتمند بدهد، اما او عاشق خیاط اسبن است. مads پیشنهاد ازدواج میدهد، اما پاسخی قطعی دریافت نمیکند. کمی بعد، اسبن برای کار به هولستن میرود و سسیل قسم میخورد که منتظر او بماند. چند سال میگذرد. پس از تلاشی برای مجبور کردن سسیل به ازدواج با مads، او اکنون در حالت جنون است. اسبن با خوشحالی و ثروت به خانه برمیگردد، اما سسیل او را نمیشناسد و در یک حمله جنون، او را در شب میکشد. مدتی میگذرد و سسیل به عقل خود بازمیگردد. او نمیداند چه کرده و هنوز منتظر اسبن است. مads به دیدن او میآید و پس از اینکه سسیل دوباره پیشنهاد ازدواج را رد میکند، حقیقت را به او میگوید و با فریادی وحشیانه او دوباره به جنون میافتد.