خط داستانی
در طول دوران کودکی، "قلعه سفید" برای سوزان چیزی خاص بود. برجهای بلند، قویها در خندق و هر چیزی که او میتواند در ذهنش به یاد آورد. اما سوزان هرگز قلعه را ندیده است - او کاملاً نابینا است! یک روز او با این حال به طور کامل به زندگی قلعه وارد میشود. دو پسر کنت، والتر و آلبرت، زن زیبای پنهان شده پشت عینکهای تیره را کشف میکنند. این آغاز یک درام است که بنیادها را به لرزه در میآورد و هیچیک از افراد درگیر را تغییر نخواهد داد. مگر اینکه آنها به نوعی زنده بمانند...