مکانیک جوان، بورگه راسموسن، در بندر سالینگ کار میکند و با ماریوس فردریکسن، که کمی بزرگتر است و ریاست کارگران بندر شهر را بر عهده دارد، زندگی میکند. ماریوس در بورگه، که والدینش را از دست داده، تنها دوست خود را میبیند و به راحتی تحت تأثیر دیدگاههای افراطی او قرار میگیرد.