یان زندگیای به ظاهر شاد با دو فرزند و زنی زیبا و پویا دارد اما او ناخرسند است. ده سال است که به نوشتن رمانی بزرگ فکر میکند که جایزه گونکور را ببرد اما روی کاغذ تنها ماجراهای شخصیت تلویزیونی هیپوپوم را مینویسد و با الکل فرار میکند. روزی ژولین در کنار درختان نروژ حضور پیدا میکند و او را با کارگردان یک ایستگاه تلویزیونی میبرد. فاجعهای برای یان، زیرا او فرزندانشان را تنها میگذارد و او قادر به مراقبت از آنها نیست.