فرمانده یک قلعه تگزاسی در جنگ داخلی از تسلیم شدن به شمالیها امتناع میکند و سعی میکند دختر رئیس قبیله محلی را بخرد. مرد حکیم امتناع میکند و جنوبیها قبیله را قتلعام کرده و دختر جوان را به اسارت میبرند. دختر نجیب موفق به فرار میشود و با یک دامدار خشن که از هندیها خوشش نمیآید، اما از جنوبیها بیشتر متنفر است، پنهان میشود. این زوج عجیب نیروهای خود را متحد کرده و برای انتقام نهایی از مردان قلعه برنامهریزی میکنند.