خط داستانی
روزی روزگاری، کیلومترها دورتر، مردی پیر و زنی پیر زندگی میکردند. آنها مدت زیادی را با هم گذراندند اما فرزندی نداشتند. یک روز، مرد پیر عروسکی از خمیر درست کرد، او را روی اجاق گذاشت و ناگهان بچهای از عروسک به دنیا آمد. این بچه یک کودک ساده نبود، زیرا در برابر چشمان آنها بزرگ شد و مانند هفت نفر غذا خورد تا به یک مرد بزرگ و قوی تبدیل شد. چیزی که دل پیرمردها را غمگین میکرد این بود که او قلب نداشت، زیرا در واقع از خمیر ساخته شده بود. یک بار او با دختری زیبا از همسایه ملاقات کرد و به او compliments گفت و شوخی کرد. او فکر کرد که او عاشقش شده است و در آن زمان نمیدانست که او قلبی ندارد و عاشق هرکول شده است. او شروع به افسردگی کرد و به سمت نشان دادن ارزش خود و دیدن دیگران رفت.