شیخی قدرتمند و سلطنتی در ایران قرن هجدهم زندگی میکند و از طریق اجاره املاک و جمعآوری مالیاتها و بدهیها امرار معاش میکند. او در یک خانه مجلل با همسرش، زبیده، و پسرش، احمد، زندگی میکند. وقتی احمد بزرگ میشود، زبیده متوجه میشود که او زمان زیادی را با زنان در حرمسرا میگذرانید و میخواهد پدرش او را در کارهایشان مشغول کند. شیخ به احمد دستور میدهد که تمام درآمدها را جمعآوری کند که او نیز این کار را انجام میدهد. چند روز بعد، شیخ مطلع میشود که احمد با دوستی به نام فرید وقت میگذراند و با دختری رقصنده به نام یاسمین رابطه عاشقانه دارد. شیخ که به وضوح ناراحت است، به احمد هشدار میدهد که راههایش را اصلاح کند، از یاسمین دست بکشد و به خانه برگردد، جایی که برای او ازدواجی با نادیره، دختر امیر قاسم، برنامهریزی کرده است.