خط داستانی
آندریاس، یک دانشجوی جوان آلمانی به مجارستان میآید تا در یک برنامه تبادل شرکت کند. در روستای مجاری، او به دختر رئیس ایستگاه، پیروچکا، علاقهمند میشود و بیشتر وقتش را با او میگذراند. آنها تابستانی دلانگیز را سپری میکنند تا اینکه آندریاس دعوتی برای پیوستن به یک زن جوان دیگر در یک استراحتگاه نزدیک دریافت میکند. پیروچکا حسادت میکند و او را دنبال میکند که باعث ایجاد مشکلاتی میشود. برای آندریاس و پیروچکا زمان زیادی طول میکشد تا دوباره با هم صحبت کنند. وقتی آندریاس در پایان تعطیلاتش مجبور به ترک مجارستان میشود، مصمم است که روزی برگردد.