خط داستانی
ماریكا دختر شادابی است كه در دانوب بر روی یك بارج قدیمی كه از پدرش به ارث برده زندگی میكند. او به عنوان پیشخدمت در مهمانخانه عمهاش كار میكند و مهمانان را با آواز و رقص سرگرم میكند. بزرگترین رویای او این است كه پول كافی برای تعمیر بارج قدیمیاش جمعآوری كند و در دانوب قایقسواری كند. روزی او با سه هنرمند جوان به نامهای جورج، اسكار و كریستوف آشنا میشود كه همه عاشق او میشوند. آنها با هم یك نمایش در فضای باز برگزار میكنند و پول لازم را جمعآوری میكنند. و با جورج، ماریكا در عشق خوششانس است.