خط داستانی
دو دوست، شچپکو و تونکو، در یک کارخانه اسباب بازی بیکار میشوند جایی که ممنوعیت آواز خواندن وجود داشت و آنها این قانون را شکستند. در یک پارک، آنها یک نوزاد رها شده پیدا میکنند و آن را به سرپرستی میگیرند. در همین حال، واندا، صاحب یک فروشگاه اسباب بازی، با عمویش به لویو میآید. او میخواهد خواهرزادهاش برای مدیر این کارخانه کار کند. به طور تصادفی، کودک به واندا داده میشود. شچپکو و تونکو به شدت به دنبال او میگردند. اما عمو هر روز بیشتر از داشتن کودک خوشحال میشود. پس از موانع متعدد، کودک در کنار عمو میماند، واندا و جولیان در بهشت هستند و شچپکو و تونکو، با سرنوشت خود آشتی کرده، میروند....