فیفی سندز، که شوهرش دائماً به او خیانت میکند، توسط بدلاو، وکیل شوهرش، از گرفتن طلاق منع میشود. در یک مهمانی شام که توسط اسمیت، یک ستوننویس، برگزار شده، او اعلام میکند که شوهرش در نهایت به او آزادی داده است؛ اما اوون مکدونالد، عشق دوران کودکیاش که هنوز او را دوست دارد، از این که او درخواست نفقه یا تسویه حساب نکرده است، ناامید میشود. وقتی پسر جوانش، آلن، اعلام میکند که پدرش به قتل رسیده، او مادرش را متهم میکند که سعی دارد مکدونالد را پنهان کند. فیفی به بدلاو مراجعه میکند و وقتی متوجه میشود که دیگر مکدونالد را دوست ندارد، او موافقت میکند که کمک کند؛ اما بدلاو او را در آپارتمان قفل میکند، سپس عشقش را به او اعتراف کرده و به قتل شوهرش اعتراف میکند. دکتر کامینگز و آلن به او کمک میکنند؛ و وقتی به اتاق نشیمن برمیگردند، متوجه میشوند که بدلاو به مرگ خود پریده است. فیفی در نهایت با دکتر خوشبخت میشود.