بری وستون توسط مادر بیوهاش بزرگ میشود و در بهترین حالت، "پسر مامان" است و در بدترین حالت، کمی ترسو. او زمانی که جنگ جهانی اول آغاز میشود، به ارتش فراخوانده میشود و به طور تصادفی یک لانه از تیراندازان آلمانی را به دام میاندازد و به خاطر شجاعتش مورد تقدیر قرار میگیرد. او به عنوان یک قهرمان به خانه برمیگردد اما ونس، قلدر شهر، او را به مبارزه دعوت میکند و بری امتناع میکند و مردان شهر او را مسخره کرده و ترسو میدانند. دوستدخترش، جانت، نیز چندان تحت تأثیر قرار نمیگیرد. او به سمت جنگلهای بلند میرود با نیت خودکشی.