خط داستانی
دن و مایرا بارکلی، در تعطیلاتی در مونت کارلو، مجبور میشوند سفر اروپایی خود را کوتاه کنند وقتی که دن از سوی شرکتش دستور میگیرد که مسئولیت یک معدن طلا در آمریکای جنوبی را بر عهده بگیرد. مایرا که یک بار زندگی شیرین را تجربه کرده، دیگر نمیتواند یکنواختی خشن زندگی در منطقه معدنی را تحمل کند و با سنور اورتگو، مالک معدن، فرار میکند. مایرا به زودی متوجه میشود که نیتهای اورتگو ناپسند است و تصمیم میگیرد به دن برگردد، اما در راه بازگشت دچار حادثهای میشود و حافظهاش را از دست میدهد.