خط داستانی
مالک معادن وسیع الماس، جان کِلچ همواره از دزدی ترس دارد و معتقد است که هر زنی برای الماس "روحش را میفروشد". او با هر کارمندی که در حال دزدی باشد به شدت برخورد میکند و در حین بازدید لورین تمپل، لیدی مارگوت کُرک را تحت نظر دارد. جان و مارگوت عاشق یکدیگر میشوند، اما او وقتی از مجازات "وحشیانه" جیم وینگیت به خاطر بلعیدن یک الماس مطلع میشود، نامزدیشان را لغو میکند.