خط داستانی
مارسلا، دوروتیا، به عنوان یک نوزاد بر روی آستانه در خانهای ناشناس توسط مادر بیوفایش رها میشود. او توسط تام و سارا ونتورث پذیرفته میشود که به مرور زمان یک معدن زغالسنگ وسیع در پنسیلوانیا به ارث میبرند. حالا که او یک زن جوان به نام "دات" است، عاشق دامپزشک دکتر گرانت هانتر میشود اما مادرش که به دنبال بالا رفتن از طبقه اجتماعی است، با این رابطه مخالف است. سارا به دنبال مارکیز دل کارناواچی برای دخترش است، بیخبر از اینکه او هم یک مافیا و هم معشوق مادر بیوفای اوست. به طور تصادفی، پدر واقعی دات، جیم گریگوری، نیز در شهر زندگی میکند و با افزایش تنشها، او و مارسلا به هم میپیوندند تا دات را از آسیب و ازدواج با مرد نادرست نجات دهند.