ادی به قطار میرود تا به خانه عمویش برود و با دختری که برای ازدواجش انتخاب شده ملاقات کند، که این موضوع او را ناراحت میکند. ویکتوریا نیز برای دیدن عمهاش به همین منظور راهی میشود و همان قطار را سوار میشود. هیچکدام دیگری را نمیشناسند و از ظاهر یکدیگر بیخبرند. مرد چاق و همسرش و سه فرزندشان سوار قطار میشوند. وقتی متوجه میشوند که شیشه شیر نوزاد را جا گذاشتهاند، همسرش برای خرید یکی دیگر پیاده میشود و قطار را از دست میدهد. در ایستگاه بعدی، مرد چاق برای ارسال تلگراف به همسرش پیاده میشود و بچهها را به ادی، که دوستش است، میسپارد.