خط داستانی
نوین بسیار هیجانزده است که دخترش را ببیند، دختری که سالها از او جدا بوده است. ده سال پیش، زمانی که از شوهرش جدا شد، مجبور شد دخترش را به خاطر بازیهایی که بر سرش انجام شد، ترک کند. نوین رویای گذراندن یک ماه را در آغوش کشیدن دلتنگیای که سالها احساس کرده، در سر دارد. اما وقتی برای در آغوش گرفتن دخترش آماده میشود، در برابر رفتار سرد و دور از دسترس دخترش helpless میشود. آیشا از این که پدرش او را فرستاده تا با زن دیگری ازدواج کند، بیخبر است. دختر جوان، پر از درد سالها زندگی بدون عشق و محبت، به نظر میرسد نسبت به مادرش کینهای در دل دارد. نوین با دیدن روح مهربانی که پشت ظاهر سخت دخترش پنهان شده، تصمیم میگیرد به قلب دخترش برسد.