خط داستانی
کازا که تمام اعتبارش را تمام کرده، بدون کفش میماند. او وارد یک مغازه عتیقهجات میشود، بوتهایی از قرن هجدهم پیدا میکند و آنها را با ژاکتش تعویض میکند؛ اما به محض اینکه به خیابان میرود، باران شروع به باریدن میکند؛ او دوباره شلوارش را با یک چتر تعویض میکند، پس از آن که در آینه لباسش را میبیند، سنجاق کراواتش را با یک کیسه قهوه تعویض میکند و آن را میپوشد. با این لباس، او در حال گشت و گذار است که یک کیف پول پر از پول پیدا میکند که متعلق به یک خیاط است که کازا را لباس میکند و او دوباره به جستجوی ناهار میرود.