وینود و انیتا که همکلاسی مدرسه هستند مشکلات خصوصی خود را دارند. مادرخوانده وینود می خواهد او را اغوا کند و انیتا کودکی نامشروع است که مادرش هرگز نخواسته است. در روز بارانی آن ها در واگن قطار پناه می گیرند که قبل از بیرون رفتن حرکت می کند و به منطقه جنگلی دور از خانه می رسد. آنجا با زن و مردی انزواطلب روبه رو می شوند که زندگی خود را می گذرانند و آماده پذیرش آن ها هستند. چون در اوایل بلوغ هستند مانند کودکان عادی زندگی می کنند اما با آغاز دوران بلوغ هر دو به هم شهوت دارند. بیوه آن ها را به فرزندان پرورشی می پذیرد و ازدواج شان را انجام می دهد، اما سرنوشت به طریقی به بیماری لاعلاج برای انیتا منتهی می شود