خط داستانی
سلستین و خودپسند، ویولنیست مشهور، با نواختن بینظیرش زوج سلطنتی را تحت تأثیر قرار میدهد. وقتی پرنسس از او دعوت میکند تا روز بعد با هم رانندگی کنند، او به خود میقبولاند که او عاشقش است. او با شور و شوق او را در عشق میورزد و تمام گلهایی را که در تئاتر دریافت کرده به او میفرستد. در حالی که منتظر پاسخ است، به خواب میرود و سناریوهای دیوانهواری برای نتیجهی دربارش تصور میکند.