خط داستانی
کاستاس و الیکی کمی متفاوت از سایر اعضای گروه خود هستند، به همین دلیل آنها را "مؤمن" و "واقعگرا" مینامند. یک شب، استلیوس و استفانوس آنها را به یک مهمانی وحشی در یک ویلا در گلیفادا میکشند، جایی که جو بسیار پرانرژی است: نور کم، لباسهای تحریکآمیز، و استریپتیز. پس از اینکه یک مهمان به الیکی پیشروی جنسی میکند، گروه محل را ترک میکند، اما در راه، ماشین آنها که توسط استفانوس رانده میشود، به یک عابر پیاده برخورد میکند. آنها بلافاصله مرد زخمی را به آپارتمان کاستاس میبرند و استفانوس از داییاش که پزشک است، کمک میخواهد. مرد زخمی به زودی جان میدهد و پزشک حادثه را گزارش میدهد. بنابراین، کاستاس و الیکی مجبور میشوند خود را به پلیس معرفی کنند. آنچه در پی میآید، یک محاکمه و محکومیت است.