خط داستانی
پس از هدر دادن ثروت خانوادهاش، ریچارد دآرژنتال، یک مارکیز جوان، مجبور میشود عمارتش را به یک بیوه جوان به نام سیلوی بفروشد. اوضاع برای ریچارد بدتر میشود وقتی که متهم به جرمی میشود که مرتکب نشده است. اما با تظاهر به عنوان یک خدمتکار، ریچارد موفق میشود توسط سیلوی استخدام شود تا در ملک سابقش پنهان شود. به زودی، عشق بین خانم و خدمتکارش شکل میگیرد.