خط داستانی
آلکس لوییس میدانست روزهای طولانی دیگری در زندگی ندارد. در بیست و یک سالگی فهمیده در عشق بیامان گیر افتاده است و نمیتواند به درستی باور کند در چه چیزی گرفتار شده است. آلکس پیش از تولد هجده سالگی با سرطان استخوان تشخیص داده شد. پس از سه سال و اندی درمان شدید، میفهمد گزینههای زیادی ندارد. او تصمیم میگیرد تا هر چه در توان دارد به زمان باقیمانده بیفزاید. این شور زندگی او عزم میآورد و این داستانی است درباره قدرت عشق وقتی جوانی با مرگپذیری در شرایطی به شدت احساسی مواجه میشود.