خط داستانی
یک روشنفکر جوان، جی پاورز، پس از مرگ ناگهانی همسرش ایمانش به خدا را از دست میدهد. او استعدادهای بزرگش را صرف نوشتن کتابی به شدت کفرآمیز میکند که تمام ادیان را رد میکند و سپس به سفر به اورشلیم میرود. دیدن فرقههای مختلف که در آن شهر باستانی عبادت میکنند، نه تنها او را به خدا نزدیک نمیکند بلکه او را تلختر و بیاعتقادتر میسازد. یک روز، در حال گشت و گذار در طبیعت، او گم میشود و برای پرسیدن آدرس در یک خانه کوچک توقف میکند. ساکنان آن خانوادهای فقیر اما متدین هستند که دخترشان، روت، قلب شکستهاش را زنده میکند. او با خطر از دست دادن او، به او اعتراف میکند که ایمانش را از دست داده و او به آرامی اعلام میکند که تفکر در مورد انجیلها او را شفا میدهد. او با اندوه به او میگوید که آرزو میکند بتواند مانند او ایمان داشته باشد، اما این غیرممکن است.